[ مقدمهای برای بازگشت شاید ] - تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 18:53
نشسته بودم و فکر میکردم که چرا انقدر همه چیز بیمحتوا و پوچ شده. اینستاگرام خبری نیست، توییتر خبری نیست، حوصلهی زیاد حرف زدن در تلگرام رو ندارم و موضوعی نیست که واقعا دلم بخواد راجع بهش با کسی بحث کنم. نتیجه؟ بازگشت به بلاگ.  به چند تا از وبلاگها سر زدم (دو تاشون حذف شدهن تو این مدت که نبودهم)، بعد ت...
[ عمری دگر بباید بعد از وفات ما را ] - تاریخ: 1398/2/12 ساعت: 0:14
داشتم با «کوچ» حرف میزدم. بهش گفتم ذهنم درگیرشه. گفت اینا همهش کاذبه. میدونی، من توجه کردم به این که آدما کل زندگیمو گرفتن. چند وقت پیشا که داشتم با دانیال حرف میزدم، گفت: «تصور کن یه روز پامیشی
[ فاصلهی دانشگاه تا دانشکده رو دوست دارم پیاده برم ] - تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 22:10
میگه دمت گرم که پیگیر شدی و فکر میکنم به این که کاش میشد بیشتر پیگیر بود. که ای کاش یه سری چیزا قابل بیان بود و یه سری کارها قابل اجرا. داشتیم راه میرفتیم. میگم این جا محل کار فلانیه. یه نگاه اند
[ تو جاده و بیکاری ناشی ازش ] - تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 22:10
داشتم پستای اینستاگرامم رو نگاه میکردم. رسیدم به یه عکسی که تو یه هفته تابستون قبل پیشدانشگاهی گذاشته بودم. توجهم به گوشیم وسط عکس جلب شد که باز کرده بودم گذاشته بودم رو صفحهی وبلاگم. قالب وبلاگم خ
[ جهت خالی نبودن عریضه ] - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 16:26
از چهارشنبه ذهنم درگیره با یه سری چیزا. هی میخوام بنویسمشون و هی برا خودم شرط میذارم که تا فلان قدر درس نخوندی حق نداری بیای سراغ نوشتن و تخلیهی مغز.از طرفی هم تا ذهنم آزاد نشه سرعت درس خوندنم واقعا چیز فاجعهایه. خلاصه که افتادم تو دور باطل. فردا که امتحان آناتومی تحتانی رو بدم، شاید اندکی خاطرم آسو...
[ لولوخرخرهی من ] - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
چند لحظه بیشتر نبود ولی ترسش تا ابد تو ذهنم میمونه. توضیح: لولوخرخره یه موجوده که توی کتابهای هری پاتر بود. وقتی آدما باهاش مواجه میشن، به شکل بزرگترین ترس اون آدم درمیاد. حالا دیگه میدونم اگه باهاش مواجه شم، برای من چه شکلی میشه.
[ دوراهی ابدی ] - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
هی! خوبی سیلویا؟ برای توضیح دادن دوراهی ابدیای که تو ذهنمه، باید اول راجع به یه چیزی بهت توضیح بدم. توی کشور ما بعد از این که آدما دوازده سال مدرسه رفتن و مغزشون با یه سری اطلاعات پر شد، از کسایی که
[ آتشبس گزینهی خوبیه ] - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
حالا هی من بیام بگم خیلی بیخیال بودم و زندگیم خیلی هم عادی بود و فلان و اصلا هم کنکور رو زندگیم تاثیر نداشت. کی باور میکنه؟ هیچکس بابا. خودمم باور نمیکنم. هنوز بعد از یه هفته و خردهای،ترکشِ اعلا
[ احتمالا تو دنیای موازی یه ربطی به هم داریم ] - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
قلبمو به درد میاری. مسخرهست ولی جدی گفتم. =))
[ کدوم تصویر رو باید ثبت کرد؟ ] - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
نوشته بودم: «ما تا ابد آدمهای اشتباهی را برای دوست داشتن انتخاب میکنیم.» الان فهمیدم این اتفاق میافته ولی نه تا ابد.
[ راجع به جشنمون شاید ] - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
نشستم دارم سعی میکنم یه مطلب برای یربوکمون بنویسم. این چهارمیشه و فکر میکردم اصلا خوب نشدن چیزایی که تحویل دادم ولی خوشبختانه بچهها خوششون اومد. فکر میکنم کاش زودتر قصد میکردم برای همکاری با این
[ ساقه طلایی ] - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
یادمه چند سال پیش، شاید وقتی اول راهنمایی بودم و تازه یاد گرفته بودم برم تو اینترنت بچرخم، یه سری جوک و اینا بود راجع به ساقه طلایی. و این که دانشجوها چون باید برنامهی زندگیشونو اقتصادی ببندن، از بیس
[ ۲۶ نفر ] - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
[ این پست حاوی مقادیر زیادی افراد دانشگاه است و هیچ ارزشی ندارد بجز یادآوری افراد برای خودم. ] یک لحظه یاد دیروز صبح افتادم. حوالی ساعت هشت. قبل از شروع کلاس بود و فاطمه ک. گفت: «شازده کوچولو رو تو ات
[ پنجهبوکس ] - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:32
یاسمن چند بار با فواد جروبحث کرد. جو بینشون متشنج بود و من حس خوبی نداشتم. تولد فواد بیست دیه. پیشنهاد دادم در کنار تولد نگار و کیمیا، برای فواد تولد بگیریم و یاسمن استقبال کرد. گفتم ایدهش رو تو مطر
[ غیب و ظاهر میشد ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
هی خواستم بنویسم راجع بهت. هی نتونستم. کی قراره بفهمه تو اون صدای ضبط شده چی هست؟ کی قراره بفهمه چقدر حس واقعی و قشنگ داد بهم با اون حرفا و آهنگ پسزمینهش؟ مثل یه شهاب میمونه تو آسمون. یهو رد میشه و از خودش نور پخش میکنه و مبهوت میشم از این همه نورش.
[ به دنبال قدح اندیشه ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
به نظرم تو خیلی درونگرایی. هر چقدر هم وقتی ناراحتی، از حالتات، لحنت، تایپ کردنت، ایموجیهای خندهت و هزاااار تا چیز دیگه معلوم باشه غمت، باز هم به نظرم تو درونگراترین آدمی هستی که میشناسم. تا وقتی نتونم همون کاری رو بکنم که تو میتونی با حالم بکنی، یعنی نفهمیدم دقیقا حست چیه. پس تا اون موقع تو واسهم خی...
[ نبود؟ ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
یه پیشآمد خوب لازم دارم. یه اتفاق غافلگیرکننده. تو ذهنم دارمش ولی اگه پیش بیاد، دیگه غافلگیرکننده نخواهد بود. چون حدسش زدم. و اگه اتفاق نیفته .. کاش اتفاق بیفته! + هر سری میچرخم و چشمم میافته به کیفم، نمایشنامهی «کرگدن» از اون تو هوار میکشه: بیا منو بخون دیگه اه! دلم واسه کتاب خوندن تنگ شده خب :| { ...
[ تاریخ تکرار میشه ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
پرسیدم: « ینی واقعا برات مهم نیست که اگه همینطوری پیش بره چی میشه؟ » آدامسشو باد کرد و شونه بالا انداخت و گفت: «نچ.» خوب یادمه. نگاهش کردم و دیدم داره با اون نگاه مخصوص خودش به یه گوشه نگاه میکنه. از اون نگاههایی که معلومه فکرش یه جای دیگهست. سنگینی نگاهم رو حس کرد و روشو برگردوند سمتم. معلوم نبود ک...
[ برای کسی که معنای رفیق را نمیداند ولی رفیق خوبیست. ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
انقدر درگیر یه سری چیزا شدیم که وقت نداریم واسه درست و حسابی شناختن همدیگه. کلی اتفاقای خوب با هم رقم زدیم و کلی تجربههای جالب با هم کسب کردیم. ولی میتونم بگم وقتی دو ساعت باهات حرف زدم بیشتر از این دو سال دوستی شناختمت. فکر کنم تو خوب بدونی من چیا تو فکرمه و فکر کنم من خوب بدونم که تو چیا تو فکرته....
[ نتهای گوشی و پیشنویسهای وبلاگ ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
سوار شد. زل زده بودم به پنجرهی مترو. انتظار داشتم ببینمش که نگام میکنه. ندیدمش. داشتم فکر میکردم که همیشه همه چی عوض میشه و قطعا باید حواسم میبود و الان دیگه همچین توجههایی نمیبینم. سرمو برگردوندم و دیدم پشت اون یکی پنجره وایستاده و یه جفت چشم زل زده بهم. خواستم بگم لبخند اون لحظهم واقعی بود. پ.ن.: ...