[ شایدم یه روزی بیدار شد. ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
نوشته: «تغییر رفتار که حاصل تجربه باشد، یادگیری نامیده میشود. یادگیری در بسیاری از جانوران نقش مهمی در شکلگیری رفتار غریزی دارد.» ... « سادهترین نوع یادگیری و تغییر شکلِ رفتار عادی شدن است. » عادی شده واسهم. انقدر عادی شدن اتفاق خوبی نیست. کسی میدونه چهطوری میشه یه وجدان خوابیده رو بیدار کرد؟ رحمتی ...
[ چه کنیم پس؟! ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
من آدم حسودیام. نه؛ حسود نه. بذار بگم منظورم دقیقا چیه. من آدمیام که دلم میخواد دوستهام و خواهرم (و در آینده برادرم!) دلیل ناراحتی یا درگیری ذهنیشون رو بهم بگن. و وقتی میبینم سر درنمیارم از اوضاعی که دارن، غصهم میگیره. وقتی میبینم به فلان آدم مشغلهی ذهنیشون رو گفتن و به من نگفتن غمگین میشم. -و این ب...
[ ای قاضی این مردم چی میگن؟ ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
اوضاع جامعه انقدر عجیب شده که تا میآیی دو کلمه حرف بزنی، زبان به کام میچسبد و مجال حرکت ندارد. تا میآیی بهانهی کوچکی پیدا کنی و دلت را خوش کنی که فلان جا فلان اتفاق نسبتا خوب رخ داده، فاجعهی بعدی همهی رشتههای دلخوشی را پنبه میکند. چند روز است آهنگ «خوزستان» چاوشی در گوشم است. چند روز است تکرار میشود...
[ مثل راه رفتن رو یه طناب بیتعادل ] - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:29
یه سری از اپلیکیشنهای مربوط به تلگرام اینطوریان که تو میتونی چتهات، گروههات، یا کانالهات رو غربال کنی و بذاریشون تو قسمت فیوریتها. چند نفر از آدمهای اطرافم هستن که تو تلگرام باهاشون بیشتر از بقیه صحبت میکنم. چتهاشون رو گذاشتم تو موردعلاقههام که راحتتر بهشون دسترسی داشته باشم، و خب منکر این نمیشم که ...
[ شرقی غمگین ] - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 10:11
«... که از خاطرت پاک نمیشه چشماش چشماش.» وقتی وارد سالن تئاتر شدیم این موسیقی داشت پخش می شد. «... من تو رو می خوام اما آزاد. که غم هیچ وقت سراغت نیاد. من اشک آرزو می کنم برات. نه تو غم. نه! تو اوجِ ... کوه باش و دل نبند! رود باش اما نرو!» نزدیک به اواخرش بود که علی عشقی وارد سالن شد. پشت یک میز درس...
[ دوش سیلاب غمم تا به سر زانو بود ] - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 2:42
این جمله روزی چندین بار در ذهنم تکرار میشود. روزی چندین بار از خودم میپرسم: «پس کی جامون عوض میشه؟» نزدیک به یک سال است که اولویتهای ذهنم جا به جا شده. که دغدغههایم تغییر کردهاند. که در انتها، هر چقدر هم نخواهم، باز هم انگار طنابی نامرئی دور مغزم بسته میشود و قلاده میشود و میکشد مغزم را به همان جای ...
[ آب انبه ] - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 2:42
- چیزای زیادی تو این روزا مثل آبانبهای میمونن که با وجود اینکه دوستش ندارم دلیل نمیشه نخورمش. [ رانی انبهاش را باز میکند و تا انتها مینوشد. ] + دارم به نحوهی نگارش جملهم فکر میکنم که به نظرم یه اشکالی داره ولی نمیفهمم چی. :/
[ نفرت ] - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:12
همینطوری میاد. آروم آروم. میخزه و شروع میکنه به خراشیدن دیوارهی قلب با یه چیز نوک تیز. سوزش زخم سطحی بیشتر از زخم عمیقه. چون عمیق که باشه میزنه عصبا رو داغون میکنه. نفرت هم همینطوریه. اولش خراش میده. قلبت میسوزه. حسش میکنی. کم کم که عمیق میشن خراشا، دردش گم میشه. کم میشه. فکر میکنی ترمیم شدن غافل از...
[ مریض ] - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 10:56
« آرامش غلیظ خوبِ بدِ مریض جو رو بهم بریز خیره بشو به من عشق بدون رحم دوسِت دارم بفهم بی نیش و اخم و تخم حرفاتو رک بزن! » حقیقتا سینا حجازی یه جور خوبی باحاله!
[ زمستان بدون سرما ] - تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 7:34
صدای خندههایمان خیلی بلند نبود. اما همیشه بود. اینکه آن راهپله چه خاطراتی از ما در یادش ماندهبود و آن برگهایی که هر روز صبح جارو میشدند یک گوشه شاهد چه مکالماتی از زبان ما بودند را نمیدانم. انقدر زیاد بودند که نه حافظهی راهپله گنجایش نگهداریشان را داشت و نه ذهن برگهای خشک و پیر توانایی به
[ یک سال ] - تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 7:34
یک سری آدمها، بودنشان قشنگ است. بودنشان رنگ میزند بر زندگی خاکستری اطرافیانش. بودنشان لبخند مینشاند روی لبها. انسانهای فرهیخته و با فهم و شعوری که وقتی بهشان فکر میکنی عظمت را در وجودشان حس میکنی. ولی در عین بزرگی و عظمت، میتوانی کنارشان راحت باشی. معذب نشوی. لذت ببری از حضورشان. یاد بگیری.
[ گام به گام ] - تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 23:18
- واقعا خوبه. یه فلش بک بزن. اصن ویرانه ای آباد شده. اگه تو نبودی من چی کار می کردم جدا آخه؟!امضا: «خودم»ترین
[ بی خبری ] - تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 23:18
آره من روز به روز دارم بیش تر به آدمای اطرافم دقت می کنم و روز به روز بیش تر می فهمم دغدغه هام خیلی سطحی ن و هیچی از دغدغه های اطرافیانم نمی دونم. روز به روز بیش تر می فهمم چقدر با آدمایی که باید بهشون نزدیک باشم فاصله دارم و چقدر دورم ازشون و چقدر دورن ازم. کی می تونه باور کنه ما انقدر دور باشیم؟
[ احساسات ] - تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 23:18
استوری گذاشته بود توش نوشته بود سالها یه جوری زندگی کرده که بهش میگفتن بیاحساس. نوشته بود خوب بوده اونجوری. برا خودش بوده زندگیش. نوشته بود یه مدته خیلی واضح دیگه بیاحساس نیست. نوشته بود داره اذیت میشه به خاطر احساسات. که شاید لازمه ریست فکتوری کنه خودشو و دوباره برگرده به همون حالت قبلش. اون
[ مجهول الحال ] - تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 23:18
یه جوری نباشید که تو رفتارتون با آدما معلوم نباشه واقعا از اون آدم خوشتون میاد یا صرفا از سر ادب -یا روابط اجتماعی قوی تون یا هر چیز دیگه ای- دارید رفتار خوبی نشون می دین. چون آدم بعدا که نگاه می کنه نمی فهمه که کجای زندگیتونه و باید چی کار کنه. اشاره می کنن که خودمم این مدلی ام. :)) :-چرخاندن چشم د...
[ صرفا برای ثبت شدن ] - تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 21:01
چهارشنبه. زنگ اول عربی. مجبور بودیم بریم بشینیم سرش. اجراها ساعت 15:30 شروع میشدن تازه. من و نیلوفر که همیشه اون عقبیم. ولی این بار انگار عقب تر بودیم :)) ینی انگار کلا از کلاس جدا بودیم. کل زنگ داشتیم حرف می زدیم. :)) زنگ دوم. زیست. خب. منطقیه که با
[ ردیف سوم از جلو ] - تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 21:01
زیاد شده فکر کنم به اون یه دونه تست ریاضی که حلش نکردم و یه جورایی سوالو دور زدم و جواب دادمش. هنوزم فکر میکنم اون ثانیههای آخر که من تازه متوجه شدم یه حجم زیادی از سوالای ریاضیم مونده و هول هولکی تونستم یه دونه تست بزنم سرنوشتسازترین بودن. حس م
[ فرهنگ ] - تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 21:01
زنگ که خورد رفتم دم کلاس مریم اینا که بهش بگم باید صبر کنه من نمازمو بخونم بعد بریم.قرار بود بریم فرهنگ. گفت زینب هم میاد. رفتم پایین. داشتم وضو میگرفتم مینا رو دیدم. نمازمو که خوندم گفتم میشه بریم بالا از صدیقه و نرگس هم خدافظی کنیم؟رفتیم دیدیم کلاس
[ اتفاق کوچیک ] - تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 21:01
نمیدونم کِی بود. زل زدهبودم بهش. نه خیلی طولانی. در حد چند ثانیه. چند ثانیه زل زدم بهش و فکر کردم: «ای کاش من جاش بودم.» اتفاق کوچیکی بود. خیلی کوچیک. ولی هر چقدرم کوچیک، امروز من به جاش بودم. در حد همون چند ثانیه. اتفاقات کوچیک میتونن تا چند روز لبخند بیارن رو لب آدم. جدیشون بگیرم؟
[ _ ] - تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 21:01
توی یک روز ممکنه چند تا اتفاق عجیب و بزرگ بیفته برا آدم؟ ترس از دست دادن آدما. یه بار روحی یه بار جسمی. دو تا آدم مهم که حتا به نبودنشون فکر هم نمیکنی.